
اعتراف میکنم که اصن یادم رفته بود همچین جایی هم وجود داره و من چه نقشه هایی واسش داشتم! از بس که غرق شدم تو مسائل رنگارنگ و فراز و نشیب های این زندگی..
این زندگی که حالا دوسداشتنی تر از همیشه منو در آغوش میکشه.. که مثل یه تولد دوباره میمونه و درست از لحظه ای شروع شده که تو، تو اون شب زمستونی یه مهر تأیید بزرگ زدی رو همه ی رذالت هایی که ازت میدیدم، لمسشون میکردم، از درکشون عذاب میکشیدم و ناامیدانه تلاش میکردم تا باورشون نکنم..
اعتراف میکنم ک واسه نگاه جدیدم به زندگی و آدماش خیلی به تو مدیونم..
اعتراف میکنم ک خیلی چیزها بهم یاد دادی وتونستی با بدیهات ازم یه آدم بهتر بسازی...
اعتراف میکنم که خیلی متاسفم ک هرچی تلاش کردم نتوستم هیچ کمکی بهت بکنم تا از باتلاقی که گرفتارشی ولی سرمستانه از دست و پا زدن درونش لذت میبری نجاتت بدم..
اعتراف میکنم که بی تو خوشبختم و شاد و سلامت و زنده! ولی با تو مثل تو، هیچم!
قول میدم هر وقت چشام به یاد دلی ک اینقد آسون شکستیش بارونی شد اول برای نجات تویی ک عاشقونه میخواستمت دعا کنم..
اعتراف میکنم یه جورایی خیلی خوشحالم ک تو نمیتونی هیچوقت این نوشته ها رو بخونی و وقیحتر بشی..
اعتراف میکنم ک دیگه هیچ توان و انگیزه ای برام باقی نذاشتی تا به امیدشون بتونم بهت یه فرصت چند باره! بدم..
و اعتراف میکنم که هیچ وقت فک نمیکردم به این خوبی بتونم از زندگیم واسه همهیشه بندازمت بیرون..
برو ب سلامت و به خوشگذرونیات ادامه بده، بدون وجود من، بدون مزاحم!
دیدار ب قیامت.
اعتراف شماره3:
اعتراف میکنم که خیلی سخته...
اما برای بهتر شدن زندگیم از جون و دل مایه میذارم
این راه نشد یه راه دیگه..
کم نمیارم!
نا امید نمیشم!
میخوام خودمو بسازم!
میخوام عاشق بمیرم.
و گاهی چقدر دعای یه دوست میتونه معجزه گر باشه!














